به گزارش نرخ روز، آینده ایران تنها در تصمیمات حکومتی، نتایج مذاکرات یا وضعیت اقتصادی خلاصه نمی‌شود؛ بلکه پرسش مهم دیگری نیز مطرح است: آیا ما ایرانیان، با وجود این همه تفاوت، همچنان می‌توانیم آینده‌ای مشترک بسازیم؟ نگرانی اصلی، وجود اختلاف‌نظر نیست؛ زیرا جامعه‌ای بدون اختلاف، یا آزاد نیست یا زنده. دغدغه از جایی آغاز می‌شود که اختلاف‌نظر به نفی حق حضور دیگری می‌انجامد؛ زمانی که دیگر هدف قانع‌کردن نیست، بلکه حذف دیگری است.

در چنین شرایطی، ماهیت پرسش‌های سیاسی دگرگون می‌شود. به جای اینکه بپرسیم «چه چیزی در ایران باید تغییر کند؟»، این سؤال مطرح می‌شود که «چه کسانی باید از ایرانِ آینده حذف شوند؟» این تغییر ظاهری در کلمات، تحولی عمیق در تصور ما از کشور است. ایران دیگر خانه‌ای نیست که باید با همکاری یکدیگر آن را بازسازی کنیم؛ بلکه به جایزه‌ای تبدیل می‌شود که قرار است پس از شکست دیگران به دست ما برسد. اما واقعیت این است که ایران، جایزه هیچ‌کس نیست.

یکی از خطرناک‌ترین سوءتفاهم‌ها این است که گمان می‌کنیم برای ساختن آینده‌ای مشترک، ابتدا باید به روایتی یکسان از گذشته دست یابیم. چنین چیزی محقق نخواهد شد. تجربیات افراد متفاوت است؛ آنچه برای یک نفر خاطره امنیت است، ممکن است برای دیگری یادآور محرومیت باشد. آنچه کسی نشانه پیشرفت می‌داند، دیگری ممکن است آن را با هزینه‌هایی که برایش پرداخته شده به یاد آورد. این تفاوت‌ها با یک سخنرانی، یک انتخابات یا حتی یک تحول سیاسی از بین نمی‌روند.

آینده مشترک به معنای داشتن حافظه‌ای یکسان نیست، بلکه به معنای توافق بر این اصل است که هیچ‌کس نباید به دلیل تفاوت در حافظه، عقیده یا سبک زندگی، از حق داشتن آینده محروم شود. ما نیازی نداریم که در مورد همه چیز به توافق برسیم؛ اما لازم است که بر سر شیوه اختلاف‌داشتن به تفاهم برسیم. باید بتوانیم تصمیمی را نادرست بدانیم، مسئولی را پاسخ‌گو بخواهیم، سیاستی را تغییر دهیم و در عین حال، حق زندگی و امنیت کسانی را که با ما هم‌عقیده نیستند، به رسمیت بشناسیم. بدون این حداقل، هر پیروزی سیاسی تنها آغاز دور جدیدی از حذف خواهد بود.

وقتی به این وضعیت می‌اندیشم، بیش از تندی بحث‌ها، نگران از بین رفتن پل‌های ارتباطی هستم. جامعه تنها از حکومت و مجموعه‌ای از افراد تشکیل نشده است. میان این دو، انجمن‌ها، رسانه‌ها، دانشگاه‌ها، تشکل‌های حرفه‌ای، گروه‌های مدنی و افرادی حضور دارند که زبان‌های متفاوت را به یکدیگر ترجمه می‌کنند. وظیفه آن‌ها لزوماً آشتی‌دادن همه نیست؛ گاهی فقط کمک می‌کنند تا اختلاف به تصمیم تبدیل شود، نه به دشمنی.

زمانی که این واسطه‌ها تضعیف می‌شوند، شهروند به صورت مستقیم و تنها در برابر قدرت قرار می‌گیرد. هر مسئله کوچک، ظرفیت تبدیل‌شدن به یک نبرد بزرگ را پیدا می‌کند؛ زیرا راهی قابل‌اعتماد برای شنیده‌شدن، اعتراض‌کردن و اصلاح‌کردن باقی نمانده است. در این نقطه، دفاع از گفت‌وگو نباید به موعظه مردم تقلیل یابد. نمی‌توان راه اعتراض را مسدود کرد و سپس از معترضان انتظار آرامش داشت. نمی‌توان هزینه بیان نظر را افزایش داد و سپس از جامعه خواست که با یکدیگر سخن بگویند.

مسئولیت‌ها نیز برابر نیستند. کسی که قانون، رسانه، بودجه و ابزار اعمال قدرت را در اختیار دارد، مسئولیت بیشتری در حفظ امکان گفت‌وگو بر عهده دارد. دعوت به اعتماد، بدون پاسخ‌گویی و تضمین حق مخالفت، بیشتر شبیه مطالبه اطاعت است تا پیشنهاد همزیستی. با این حال، نابرابری قدرت، مسئولیت ما شهروندان را از بین نمی‌برد. می‌توانیم قربانی بی‌عدالتی باشیم و در واکنش به آن، منطق بی‌عدالتی را بازتولید کنیم. می‌توانیم از حذف آسیب دیده باشیم و آینده مطلوب خود را با فهرستی از حذف‌شدگان تصور کنیم. رنج، حق اعتراض را به همراه می‌آورد؛ اما به‌خودی‌خود مجوز سلب حق دیگری نمی‌شود.

رسانه نیز در این میان تنها حامل خبر نیست؛ بلکه تعیین می‌کند کدام بخش از واقعیت در میدان دید ما قرار گیرد و کدام بخش بیرون بماند. اگر هر روز فقط شکست ببینیم، ممکن است توان دیدن امکان‌ها را از دست بدهیم. اگر فقط موفقیت ببینیم، ممکن است رنج واقعی مردم را انکار کنیم. هر دو تصویر می‌توانند ناقص باشند، اما پیامدشان یکسان نیست: یکی ما را از عمل بازمی‌دارد و دیگری از اصلاح. مشکل عمیق‌تر زمانی رخ می‌دهد که روایت ما به بخشی از هویت ما تبدیل شود. آنگاه خبر تازه دیگر فرصتی برای یادگرفتن نیست؛ بلکه تهدیدی علیه تعلق ماست. به جای سنجیدن اعتبار خبر، ابتدا می‌پرسیم به نفع کدام طرف است.

در این وضعیت، ممکن است حتی از یک اتفاق خوب ناراحت شویم، چون اعتبارش به رقیب می‌رسد؛ یا از یک اتفاق بد خوشحال شویم، چون ادعای ما را تأیید می‌کند. برای من این نقطه، زنگ خطر است: جایی که درست‌ازآب‌درآمدن پیش‌بینی ما، از بهترشدن زندگی مردم مهم‌تر می‌شود. البته راه خروج، این نیست که حقیقت را جایی وسط دو روایت فرض کنیم. حقیقت الزاماً وسط نیست. بعضی ادعاها مستندند و بعضی نیستند؛ بعضی تصمیم‌ها قابل‌دفاع‌اند و بعضی به‌روشنی زیان‌بارند. انصاف یعنی آماده باشیم شواهد را حتی وقتی به سود ما نیستند ببینیم، نه اینکه میان هر دو موضع فاصله‌ای مساوی بگیریم.

از نگاه من، مهم‌ترین تفاوت یک جامعه زنده با یک جمع پراکنده، توان همکاری میان کسانی است که یکدیگر را کاملاً قبول ندارند. در کسب‌وکار، تیمی که اعضایش شبیه هم فکر می‌کنند، الزاماً تیم خوبی نیست. آنچه تیم را نگه می‌دارد، روشن‌بودن قواعد، قابل‌اعتمادبودن تعهدها و وجود هدفی است که اختلاف‌ها را قابل‌مدیریت می‌کند. کشور البته شرکت نیست؛ شهروند هم کارمند نیست که بتوان از او خواست با تصمیم مدیر همراه شود. اما یک درس مشترک وجود دارد: همکاری پایدار را نمی‌توان بر هم‌شکلی بنا کرد.

باید بتوانیم با کسی که به او رأی نمی‌دهیم، معامله کنیم؛ با کسی که سبک زندگی‌اش را نمی‌پسندیم، همسایه باشیم؛ و از حق کسی دفاع کنیم که فردا ممکن است علیه نظر ما سخن بگوید. این کار نه نشانه بی‌اصولی است و نه معامله بر سر عدالت. اتفاقاً آزمون اصول ماست. دفاع از آزادی همفکران کار دشواری نیست؛ دشواری از جایی شروع می‌شود که آزادی به نفع مخالف ما عمل کند. جامعه‌ای که این ظرفیت را از دست بدهد، هزینه اختلاف را در همه‌جا می‌پردازد: در محیط کار، مدرسه، خانواده، بازار و نهادهای عمومی. هر همکاری به امتحان وفاداری تبدیل می‌شود و هر تصمیم، پیش از آنکه با نتیجه‌اش سنجیده شود، با هویت تصمیم‌گیرنده داوری می‌شود.

در چنین فضایی، آدم‌های توانمند ممکن است نه به دلیل فقدان استعداد، بلکه به دلیل ناتوانی ما در کنار هم قرارگرفتن، از ساختن منصرف شوند. من نمی‌خواهم از تعبیر «جامعه شکست‌خورده» برای ایران استفاده کنم. این عبارت، هم زودهنگام است و هم می‌تواند همان چیزی را تقویت کند که از آن می‌ترسیم: تصور اینکه دیگر چیزی برای حفظ‌کردن باقی نمانده است. در ایران هنوز ظرفیت همکاری وجود دارد؛ در خانواده‌ها، دوستی‌ها، کسب‌وکارها، فعالیت‌های داوطلبانه و کمک‌هایی که بی‌سروصدا اتفاق می‌افتند. این روابط را نباید با خوش‌بینی ساده‌لوحانه اشتباه گرفت. آنها سرمایه‌اند؛ سرمایه‌ای که ممکن است فرسوده شود، اما هنوز می‌توان بر آن بنا کرد.

سؤال این است که چگونه این همکاری‌های کوچک را از استثنا به قاعده تبدیل کنیم. به نظرم از مسئله‌های مشخص باید شروع کرد. گروهی که درباره سیاست اختلاف دارد، شاید بتواند درباره کیفیت یک مدرسه، دسترس‌پذیری یک محله، آموزش یک مهارت یا کمک به چند خانواده همکاری کند. این همکاری‌ها جای اصلاح سیاسی را نمی‌گیرند، اما نشان می‌دهند دیگری فقط حامل یک عقیده نیست؛ انسانی است که می‌توان با او کاری انجام داد. مدیران می‌توانند محیط کار را از آزمون وفاداری سیاسی دور نگه دارند و عملکرد را معیار داوری قرار دهند. تشکل‌ها می‌توانند به‌جای جمع‌کردن صرف همفکران، قواعدی برای شنیدن اختلاف بسازند. رسانه‌ها می‌توانند میان نقد یک تصمیم و تحقیر یک گروه اجتماعی مرز بگذارند. صاحبان قدرت باید امکان اعتراض، فعالیت مستقل و رسیدگی منصفانه را تضمین کنند. و هرکدام از ما می‌توانیم پیش از انتشار یک جمله از خود بپرسیم: این حرف، تصمیمی را نقد می‌کند یا حق حضور گروهی از مردم را؟

آینده ایران را نمی‌توان تا روزی معطل کرد که همه ایرانیان شبیه ما شوند. چنین روزی نه خواهد آمد و نه باید آرزویش را داشت. کشور مطلوب من، کشوری نیست که در آن مخالفی باقی نمانده باشد. کشوری است که در آن برای تغییرکردن لازم نباشد دیگری را از حق زندگی، امنیت و مشارکت محروم کنیم؛ جایی که بتوان قدرت را محدود کرد، بی‌عدالتی را به چالش کشید و در عین حال، آینده را برای همه باز نگه داشت. برای همین، پیش از هر وعده پیروزی، یک سؤال برایم مهم است: در ایرانِ پس از پیروزی ما، کسانی که با ما مخالف‌اند چگونه زندگی خواهند کرد؟ پاسخ به این سؤال، بیشتر از هر شعار دیگری نشان می‌دهد که ما واقعاً به دنبال ساختن ایران هستیم یا فقط می‌خواهیم نوبت فرمان‌دادن به ما برسد.

جمع‌بندی نرخ روز
این متن بر اهمیت همزیستی و همکاری میان ایرانیان با وجود اختلافات عمیق تأکید می‌کند. نویسنده هشدار می‌دهد که تبدیل ایران به «جایزه» و تلاش برای حذف مخالفان، به جای ساختن آینده مشترک، به دور باطلی از نزاع منجر می‌شود. راهکار، توافق بر شیوه اختلاف‌داشتن و حفظ پل‌های ارتباطی است تا بتوان با وجود تفاوت‌ها، برای مسائل مشخص همکاری کرد و آینده‌ای را برای همه باز نگه داشت.